تبليغاتX
آر ِش


زیر آفتاب نشسته.تکیه به دیوار.یک پا را جمع کرده زیر باسنش،آن یکی را دراز وسط پیاده رو که می پیچد توی پای عابران.دست ها روی دو تا ران،رو به آسمان؛انگار به نماز نشسته باشد.چیزی زمزمه می کند،آنقدر آهسته که واژه ها را نشنوی.یک دویستی تا نخورده را ویترین کسب و کار کرده،زیر یک تکه سنگ؛توی گرمای تابستان؛گدایی می کند!
تکرار همان عملگی الهی،که سال ها و سال ها توی خیابان ها و کوچه هایمان،پیران کمربسته ای را بی نیاز از کارگری خلق می کرد.با کاسه ای توی دست؛عصایی زیر بقل و وردی توی گلو...
وقتی گدایی و افتخار به بیکارگی کارمندان پروردگار،جزیی از فرهنگ باشد،چه خرده ای است به مردی که توی پیاده رو،رو به آسمان نماز می خواند و از زمینیان دست مزد می گیرد.
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:33  لی لی  | 


همین دیگه.22 ساله شدم.
21 سالگی شروع روزنامه نگاری بود.گذراندن بیست و چند واحد درس.نه دوست تازه ای پیدا کردم و نه دوستی را از دست دادم.وارد کلاسی شدم که فضاو درس هایش را دوست دارم.
حالا 22 ساله ام.توی خونه جدید.بی نقشه آرمانی که هر سال این موقع برای یک سال تازه ام طرح می کردم.
22 ساله ام،بدون شکستگی پا.همین!
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:33  لی لی  | 

نمای اول:

بی عصمتی محض!بچه معلم باشی؛فرزند چهارم دو تا از آنهایی که گمان که نه،مطمئنند پا جای پای تمامی پیامبران بی کتاب و باکتاب گذاشته اند؛بعله؛بچه معلم باشی،زاییده از پدر و مادر فرهنگی و هنوز بوی سهار(!) شیر از دهانت پاک نشده،خیال شیطنت به سرت بزند.
با این اوصاف،تو هم مثل تمام هم سن و سال هایت بچه راهنمایی باشی و بنشینی کلاس سوم یکی از مدرسه های دولتی.پرخاشگر و چشم سفید باشی،توی خانه با همه دشمن و توی آن شهر هم رنگ فامیل به خود نبینی.

نمای دوم:

بروی مدرسه؛راه نمایی دولتی یادگار امام.دو تا دوست بگیری.دو تا خواهر که یکی شان یک سال رد شده و حالا،سال سوم راهنمایی،همکلاس تو اند.تو هم که بچه فرهنگی هستی،از همان ها که برای 18 گرفتنت یکماه جواب پس می دهی و برای املایی که هیچ وقت خوب نمی شود،هر هفته اشک می ریزی.

نمای سوم:

با فرناز و مهرناز دوست بشوی.با همان ها شیطنت کنی.وقتی خیابان امام جمعه را تا آبنوس،با سارا پیاده می روی،حواست باشد که ساتن های روی آستینت دیده شوند؛پاچه های شلوارت تنگ باشند و کمی کوتاه؛فرقت را از وسط باز کنی و موهای لختت را بچسبانی به سر،مقنعه سبز را که روی مانتوی طوسی می افتد ببری عقب و روزهایی هم که قرار است زیادی خوش تیپ باشی،بی خیال نمره انضباط شوی و شلوار مشکی بپوشی و مقنعه سیاه سرکنی.از سارا یاد بگیری وقت تنظیم کولی ات روی شانه(که با یک بندش آویزان می شود)باسن 14سالگی ات را تاب بدهی،انگار توی آن خیابان هزار تا خریدار داری.

نمای چهارم:

فرناز از دوستی خیالی اش با پسر سوپری محلشان بگوید و نامه های عاشقانه اش را که با کمی انحراف از خط خودش نوشته بیاورد،و بعد از ماه ها شماره سوپری محل را،که سر توی بچه فرهنگی هم بی کلاه نماند.

نمای پنجم:

اسم برادر دوست پسر دوستت،امید باشد.پسر سوپری محله فرناز اینها و خوشکل باشد و با سر و زبان؛
وقتی آفتاب و مهتاب ندیده باشی و توی آن چهاردیوار فرهنگی نه از آفتاب شنیده باشی و نه از مهتاب،برایت مرد مرد می شود؛حتا اگر پسر یکی از سوپری های سه راه احمدی باشد.

نمای ششم:

خانه که خالی می شود زنگ بزنی مغازه و مثل کاراگاه های خصوصی،لو ندهی شماره را از کجا آورده ای.برای آب دادن هیجان ماجرا،با حمیده بروی توی خانه تازه شان که دیوار به دیوارتان است و هنوز خالی است از وسایل،تلفن را بزنید به پریز و زنگ بزنید مغازه! زبان دراز تو جمله ها را بسازد و صدای خوش لهجه حمیده ادا کند.
یک ماهی کمدی نیمچه عاشقانه را کش بدهی؛یک روز روی بلوز و شلوارکت چادر سرکنی،خالی ببندی که می روی کاریکاتورهای خواهر حمیده را نگاه کنی،بروید توی خانه خالی و تلفن را به پریز بزنید و خیال کنید حسابی بزرگ شده اید.

نمای هفتم:

صدا توی خانه خالی اکو شود.مامان که یادش آمده چیزی باید بگوید تا دم خانه شان بیاید.زنگ بزند و شما که غرق صحبت با صدای بلندید نشنوید؛صدا بخورد به دیوار های خالی و هزار باره شود و برود تا دم در.برسد به گوش مادر فرهنگی ات.

نمای هشتم:

بروی خانه و از زیبایی کاریکاتور هایی دیده شده داستان ها بیافرینی.فردا که چارد را دوباره سر کنی،مامان بنشاندت سر جایت و چیزی نگوید؛اصرار کنی و با یک جمله غضبناک از جنس مادر فرهنگی اش،کمدی عاشقانه ات را پایان دهی؛با فرناز و مهرناز قهر کنی و از حمیده جدا شوی.
  

نمای آخر:

حالا بعد از 8 سال،وقتی حسابی گیرکرده ای میان خودت و خویشتن خویشت،پشت مانیتور،اولین شیطنت دختربودنت ذهنت را بگیرد و از ته دل برای این همه کودکی نیشت را باز کنی:)

+ لی لی نوشت در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 2:21  لی لی  | 

 

آن وقت هایی که هنوز برای مجتمع مان نامه کتبی از مقامات نیامده بود و دیشمان وصل بود،هرازگاهی از سر تفنن فیلم فارسی های سیاه و سفیدی که نقل محفل شبکه های بی برنامه فارسی بودند را نگاه می کردم.

چیزی که همیشه توجه ام را جلب می کرد،واژه های لوتی های داستان بود،که امروز بانگ "آبجی و همشیره" برمی آوردند و برای دفاع از ناموس شهر،کوچه و خیابان ها را قرق(!)می کردند و فردا مادرشان را چادر به سر برای آوردن همشیره به رختخوابشان بسیج می کردند.

این ماجرا هنوز هم ادامه دارد.ادبیات آبجی وارانه و برادر مآبانه در ذهن و زبان من هم زیاده پر رنگ است.دلیلش را هم می دانم و اینجا نیازی به توضیحش نمی بینم.

خلاصه اینها بهانه ای بود تا به این مطلب لینک بدهم:

«شما جای خواهر ما هستید» یعنی چه؟! یعنی ما به خواهر خودمان هم رحم نمی‌کنیم؟!

+ لی لی نوشت در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 13:36  لی لی  | 


اگر آن 21 سال و اندکی را ندید بگیریم،سه ماه است تمام وقتم را صرف تبدیل واقعیت های موجود به حقایق مطلوب می کنم و اگر موفقیت هایم را در آن 21 سال و اندکی ندید بگیریم،سه ماه است در امضای تفاهم نامه میان من و خویشتن خویشم که حسابی خاطرش را می خواهم،درجا می زنم.
خوب یک سری چیزها هست؛حقیقت محض؛که واقعیت دارند؛جای خودشان نشسته اند و تکان نمی خورند؛خوب اینها هیچ!
یک سری چیزها هم هست،که واقعیت دارند؛اما مدام در راه به خقیقت تبدیل شدن می روند و می آیند.آزارت می دهند اما خوب...لااقل می دانی کجا جا مانده اند و کجا باید باشند؛دستت برسد می جنبانی شان؛نرسد هم که خوب...مشکل خودت است و خویشتن خویشت.
اما ماجرا به اینجا ختم نمی شود.یک چیزهایی هست که می خواهی به حقیقت نزدیکشان کنی.جانت در می رود تا برسانی شان جایی که می خواهی؛می رسی تا همان جا و می بینی این کجا و آن کجا.وقتی یک چیزی واقعیت است اما نمی دانی حقیقتش چیست...
همین دیگه؛گفتمان با خویشتن خویش بی نتیجه می ماند!
 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:4  لی لی  | 

چند هفته ای قبل از شکستن پا،عضو توییتر شدم و امروز بعد از چندماه،تمام نوشته های صفحه ام رو مرور کردم.مثل یک دفتر خاطرات مجازی؛از روزهایی که بد بودم و بعضی لحظه ها که خوب.
امروز بعد از مدت ها تمام چهره ام خنده بود،بی وجود دلیل قاطعی.«خسرو و شیرین» گرفتم که مشغول شوم.بعد از مدت ها خمودی و انزجار از زمین و زمان!
6 روز دیگر 22 ساله می شوم!
 
+ لی لی نوشت در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:59  لی لی  | 

این یکی واقعن شاهکار است.توقیف تهران امروز به اتهام چاپ مطالب و تصاوير اهانت‌آميز نسبت به رئيس‌جمهور و نشر اكاذيب به قصد تشويش اذهان عمومي و ايراد افترا.

روزنامه تهران امروز با آن همه چاکرم مخلصم بازی هایش مقابل حضرات هم توقیف شد.به این می گویند خودزنی معاونت مطبوعاتی و حذف نیمچه بولتن دولت نهم،برای نمایش اقتداری که از یک سال پیش به رخ کشیده نشده بود.
جالب است که ارسال نابجا کردم نامه ها هم رفته رفته برای مطبوعات سنت شده است.بی توجه به تاثیرشان در تصمیم حضرات!یعنی شورای سردبیری مذکور،در تدوین و انتشار مطالب آنقدر هوشمندی نداشته که بعد از توقیف،اینگونه به پای دوستان می افتد؟

پ.ن:وقتی یالثارت هم دادگاهی می شود!

پ.پست قبل.ن:دوستان هیجان زده،«اسلامی» نام خانوادگی بنده است.مرا چه به جدال با عقاید دیگران؟!

 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:35  لی لی  | 


به زودی یک مسابقه راه می ندازم و به برنده هم یک دستگاه c130 با آموزش رایگان «چگونه اصحاب رسانه را شهید کنیم» جایزه می دم.
صورت مسابقه:در تاریخ خاندان اسلامی،یک فرد سالم پیدا کنید!

اطلاعات تکمیلی در ایام الله امتحانات:
- سردرد های شیک میگرنی
-نفس تنگی در حد عق زدن وسط دانشکده
-مچ درد بعد از شکستگی همراه با کبودی و روم
-اخلاق خوش
-سر شدن نیمهء راست بدن به علت همان اخلاق خوش
-دندون درد
-خارج شدن مچ دست راست از حیز(!) انتفاع به علت روزی هزار هزار کامه تایپ کردن در راه حق
.
.
.
بعله!
 
+ لی لی نوشت در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:38  لی لی  | 


یک صحنه به هم ریخته از مکعب هایی که جای نشتن اند یا میز تحریر و یا تابوتی که نقش تخت خواب را بازی می کند.به قول خودشان«در این محله فقیر نشین،خریدن تابوت،عادی تر از آوردن تخت خواب به خانه است.»
«ماچیسمو» را دوست داشتم.متن زیبایی داشت و اجرای موفقی.(مخصوصن 3 پرده آخرش)

نمایشنامه نویس و کارگردان:محمد یعقوبی
8:15 تالار چارسو

پ.ن:نمی دونم قبل از یعقوبی هم کسی این شیوه سانسور را اعمال کرده بود،یا من برای اولین بار چنین ابتکاری را می دیدم.واژه ها و عبارات ممنوعه را حذف نکرده بود و تنها هنگام ادایشان،بازیگران لب می زدند که به فراخور شرایط و حرکت لب هایشان،حدس زدن آنها کار سختی نبود.جالب بود!
 
+ لی لی نوشت در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 23:32  لی لی  | 


نسرین افضلی.بهمن۸۶:خانم من ایران را نمی شناسم لطفا شما ادرس بدهید!! البته خوشبختانه ایرانی هستم! من فقط آن برج تلویزیون را می شناسم که می روم ازم فیلم بسازند!!!

الناز.خرداد ۸۷:من!اینجا ها رو خوب بلد نیستم.من!اومدم ایران تا فیلم زندگیمو بسازن.

نسرین.بهمن۸۶:گفت به من گفتند یک کاست هست که زیباترین زن ایرانی در آن دکلمه کرده.من بهشان گفتم صدایش قهوه ای است.مکثی کرد و ادامه داد: صدای شما قرمز است! می خواهید شما را معرفی کنم که شعر دکلمه کنید؟

الناز.خرداد۸۷:شعرهامو یه بازیگر خوشگل خونده.اما صداش خوب نیست صداش قهوه ایه.اما صدای شما قرمزه!صداتون زیباست.

بعله؛این آقای بسیار عزیز،دوست و برادر گرامی جناب «کیومرث خان منشی زاده»،که از چرخش مبارک قضا هم شهری بنده هم هستند،انگار کارشان همین است؛که چون خیری در خیابان به داد بانوان برسند و از شعرهای رنگی شان صحبت کنند و اینکه پس از سال ها آمده اند ایران و حتا نام میدان های اصلی و خیابان های محل ترددشان را بلد نیستند.(البته جای تعجب دارد انسانی با این همه ذکاوت چطور پس از این همه فرصت طلایی نام خیابان ها را به خاطر نسپرده)
بعله این آقای منشی زاده که بر حسب قضا،دلشان بسیار جوان است و روحشان بسیار لطیف،امروز یکی از دوستان ما را تا مقصد همراهی کرده اند و سی دی شعرهای رنگی شان را تقدیم او.
«کیومرث منشی زاده» که خود را «پروفسور کیومرث منشی زاده» معرفی می کند،انسان بسیار «خاصی» است که لینک دادن به رشادت هایش از حوصله من خارج است،خودتان سرچ کنید.

 
+ لی لی نوشت در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 22:0  لی لی  | 


از این خیابان ها می ترسم.از این شهر.از این وطن!

کنار ماشین هایی که مثل قاطر سبقت می گیرند؛بقل دست راننده های پیر و فس فسی آزانس که حالی شان نیست دیرت شده.
جنبش دانشجویی!اخبار تجاوزی که یک در هزار بیرون درز می کند.
واژه ممنوع؛توسری هر روزه.
سوار اتوبوس هایی که بوی گند عرق می دهند؛روی صندلی های کبره بسته شان.
میان یک دنیا بوق؛پشت ترافیک گر گرفته تابستان.
لا به لای بزرگراه های تاریک از قطعی برق؛کوچه های تاریک و خطر یک لحظهء شبانه.
مقابل ناتاکسی هایی که هزار بار بوق می زنند.
ماشین های سبز گشت؛خواهران مقدس؛برادران بسیجی.
در انتظار جابجایی سالانه خانه؛اجاره بهایی که از توان بالاتر می رود.
اخبار هر روزه تحریم؛حمله؛جنگ.
امتحانات احمقانه دانشگاه؛ادامه تحصیل؛کار.
جای دستهای زمختش روی صورت یک دوست؛یک خانه نا امن یا طلاق و یک دنیای نا امن؟
.
.
.
توی این هاگیر و واگیر یک واژه برای بالاآوردن کافی است:وطن!

 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:32  لی لی  | 


انسان ریخت عزیز من رو به این بازی دعوت کرده:


در آخرین 24 ساعتم با این حسرت که شخص شخیصی چون لی لی اسلامی از دنیا می رود و هیچ خللی به هیچ جای جهان وارد نمی شود،تمام روز را به خوردن فالوده کرمانی می پردازم.
 

من هم به بازی دعوت می کنم:علی،پدرام،الناز،محیا،مهدی

 
+ لی لی نوشت در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:39  لی لی  | 

*مشتی خواجه را سیم داده اند و گمارده اند جای جای خیابون ها،تا منی را که مانتوهای گشاد و بلندم،شائبه بارداری ماه نهم را ایجاد می کنه،مورد ارشاد قرار دهند!

*این حرف امروز استاد قاضی زاده دلبندم رو دوست داشتم که:روزنامه نگاری،مثل دلاکی حمومه؛مثل حموم های عمومی که عیب تن هیچ کس رو نمی پوشونه!
 
+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:50  لی لی  | 

 

پیچیدن پیام در قالبی که پیش از این مورد احترام یا توجه گروهی بوده،مسئله تازه ای نیست.این حق و البته هوشمندی فرستندگان پیام است که برای وسیع تر شدن دامنده مخاطبانشان از هیچ تلاشی فروگذار نکنند.

وقتی پیام تازه را در قالب پیام های مقبول سابق عرضه می کنی،در واقع گروه هدفت کسانی هستند که پیش از این،مخاطبان آن پیام بوده اند و با آن لحن و واژه ها احساس نزدیکی و آشنایی می کنند؛چرا که جز آنها،آن قالب برای هیچ گیرنده دیگری دارای معنا یا مقبولیت نیست.

این مسئله در آگهی های بازرگانی ایرانی،گاه شکلی تراژیک و گاهی هم جلوه ای کمدی پیدا می کند.مثالش آگهی بدساخت و مشمئز کننده ای، که اینروزها برای یخچال Xپخش می شود.دلفینی که از کاراکتر های آگهی یخچال X بود پیامش را با این واژه ها بیان کرد:"ما همیشه از یخچال X استفاده می کنیم؛شما چطور؟"

حدس زدن گروه هدف مورد نظر،کار رشواری نیست!

+ لی لی نوشت در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:13  لی لی  | 

۱.کار کردن با کیبورد رو دوست دارم.اینکه به جای تلک و تلک موس،روی صفحه کلید بکوبم.

۲.کچ پام رو باز کردم و کلی ذوقش رو دارم.

۳.به طرزی اسفبارتر از همیشه،دارم سخنی و گفتن نتوانم.نه حرفی هست و نه حوصله ای برای گفتن.سکوت می کنم اینروزها،که سرشار از سخنان ناگفته ام.

۴.یک موجود جدید - که ۷هفته و ۴روز توی شکم مامانشه- به زودی میاد خونهء ما.شاید چیزهایی رو تغییر بده؛شاید هم نه!

۵.کاملن به خودم مربوطه!

۶.سرشارم از حس هایی که خوب نیستند.

+ لی لی نوشت در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 19:39  لی لی  |