نمای اول:
بی عصمتی محض!بچه معلم باشی؛فرزند چهارم دو تا از آنهایی که گمان که نه،مطمئنند پا جای پای تمامی پیامبران بی کتاب و باکتاب گذاشته اند؛بعله؛بچه معلم باشی،زاییده از پدر و مادر فرهنگی و هنوز بوی سهار(!) شیر از دهانت پاک نشده،خیال شیطنت به سرت بزند.
با این اوصاف،تو هم مثل تمام هم سن و سال هایت بچه راهنمایی باشی و بنشینی کلاس سوم یکی از مدرسه های دولتی.پرخاشگر و چشم سفید باشی،توی خانه با همه دشمن و توی آن شهر هم رنگ فامیل به خود نبینی.
نمای دوم:
بروی مدرسه؛راه نمایی دولتی یادگار امام.دو تا دوست بگیری.دو تا خواهر که یکی شان یک سال رد شده و حالا،سال سوم راهنمایی،همکلاس تو اند.تو هم که بچه فرهنگی هستی،از همان ها که برای 18 گرفتنت یکماه جواب پس می دهی و برای املایی که هیچ وقت خوب نمی شود،هر هفته اشک می ریزی.
نمای سوم:
با فرناز و مهرناز دوست بشوی.با همان ها شیطنت کنی.وقتی خیابان امام جمعه را تا آبنوس،با سارا پیاده می روی،حواست باشد که ساتن های روی آستینت دیده شوند؛پاچه های شلوارت تنگ باشند و کمی کوتاه؛فرقت را از وسط باز کنی و موهای لختت را بچسبانی به سر،مقنعه سبز را که روی مانتوی طوسی می افتد ببری عقب و روزهایی هم که قرار است زیادی خوش تیپ باشی،بی خیال نمره انضباط شوی و شلوار مشکی بپوشی و مقنعه سیاه سرکنی.از سارا یاد بگیری وقت تنظیم کولی ات روی شانه(که با یک بندش آویزان می شود)باسن 14سالگی ات را تاب بدهی،انگار توی آن خیابان هزار تا خریدار داری.
نمای چهارم:
فرناز از دوستی خیالی اش با پسر سوپری محلشان بگوید و نامه های عاشقانه اش را که با کمی انحراف از خط خودش نوشته بیاورد،و بعد از ماه ها شماره سوپری محل را،که سر توی بچه فرهنگی هم بی کلاه نماند.
نمای پنجم:
اسم برادر دوست پسر دوستت،امید باشد.پسر سوپری محله فرناز اینها و خوشکل باشد و با سر و زبان؛
وقتی آفتاب و مهتاب ندیده باشی و توی آن چهاردیوار فرهنگی نه از آفتاب شنیده باشی و نه از مهتاب،برایت مرد مرد می شود؛حتا اگر پسر یکی از سوپری های سه راه احمدی باشد.
نمای ششم:
خانه که خالی می شود زنگ بزنی مغازه و مثل کاراگاه های خصوصی،لو ندهی شماره را از کجا آورده ای.برای آب دادن هیجان ماجرا،با حمیده بروی توی خانه تازه شان که دیوار به دیوارتان است و هنوز خالی است از وسایل،تلفن را بزنید به پریز و زنگ بزنید مغازه! زبان دراز تو جمله ها را بسازد و صدای خوش لهجه حمیده ادا کند.
یک ماهی کمدی نیمچه عاشقانه را کش بدهی؛یک روز روی بلوز و شلوارکت چادر سرکنی،خالی ببندی که می روی کاریکاتورهای خواهر حمیده را نگاه کنی،بروید توی خانه خالی و تلفن را به پریز بزنید و خیال کنید حسابی بزرگ شده اید.
نمای هفتم:
صدا توی خانه خالی اکو شود.مامان که یادش آمده چیزی باید بگوید تا دم خانه شان بیاید.زنگ بزند و شما که غرق صحبت با صدای بلندید نشنوید؛صدا بخورد به دیوار های خالی و هزار باره شود و برود تا دم در.برسد به گوش مادر فرهنگی ات.
نمای هشتم:
بروی خانه و از زیبایی کاریکاتور هایی دیده شده داستان ها بیافرینی.فردا که چارد را دوباره سر کنی،مامان بنشاندت سر جایت و چیزی نگوید؛اصرار کنی و با یک جمله غضبناک از جنس مادر فرهنگی اش،کمدی عاشقانه ات را پایان دهی؛با فرناز و مهرناز قهر کنی و از حمیده جدا شوی.
نمای آخر:
حالا بعد از 8 سال،وقتی حسابی گیرکرده ای میان خودت و خویشتن خویشت،پشت مانیتور،اولین شیطنت دختربودنت ذهنت را بگیرد و از ته دل برای این همه کودکی نیشت را باز کنی:)